آب حیات گشته روان در بن درخت چون آتشی که در دل احرار می رود
هر گلرخی که بود ز سرما اسیر خاک بر عشق گرمدار به بازار می رود
اندر بهار وحی خدا درس عام گفت بنوشت باغ و مرغ به تکرار می رود
این طالبان علم که تحصیل کرده اند هر یک گرفته خلعت و ادرار می رود
گویی بهار گفت که الله مشتریست گل جندره زده به خریدار می رود
گل از درون دل دم رحمان فزون شنید زودتر ز جمله بی دل و دستار می رود
دل در بهار بیند هر شاخ جفت یار یاد آورد ز وصل و سوی یار می رود
ای دل تو مفلسی و خریدار گوهری آن جا حدیث زر به خروار می رود
نی نی حدیث زر به خروار کی کنند کان جا حدیث جان به انبار می رود
این نفس مطمانه خموشی غذای اوست وین نفس ناطقه سوی گفتار می رود
865
جانا بیار باده که ایام می رود تلخی غم به لذت آن جام می رود
جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست نی نفس کوردل که سوی دام می رود
با جام آتشین چو تو از در درآمدی وسواس و غم چو دود سوی بام می رود
گر بر سرت گلست مشویش شتاب کن بر آب و گل بساز که هنگام می رود
آن چیز را بجوش که او هوش می برد وان خام را بپز که سخن خام می رود
زان باده داده ای تو به خورشید و ماه و چرخ هر یک بدان نشاط چنین رام می رود
والله که ذره نیز از آن جام بیخودست از کرم مست گشته به اکرام می رود
آرام بخش جان را زان می که از تفش صبر و قرار و توبه و آرام می رود
چون بوی وی رسد به خماران بود چنانک آن مادر رحیم بر ایتام می رود
امروز خاک جرعه می سیر سیر خورد خورشیدوار جام کرم عام می رود
سوی کشنده آید کشته چنانک زود خون از بدن به شیشه حجام می رود
چون کعبه که رود به در خانه ولی این رحمت خدای به ارحام می رود
تا مست نیست از همه لنگان سپس ترست در بیخودی به کعبه به یک گام می رود
تا باخودست راز نهان دارد از ادب چون مست شد چه چاره که خودکام می رود
خاموش و نام باده مگو پیش مرد خام چون خاطرش به باده بدنام می رود
866
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم های مست تو نقاش چون نهاد
چشم تو برگشاید هر دم هزار چشم زیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد
وان جمله چشم ها شده حیران چشم او کان چشمشان بصارت نو از چه راه داد
گفتم به آسمان که چنین ماه دیده ای سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد
اکنون ببند دو لب و آن چشم برگشا دیگر سخن مگوی اگر هست اتحاد
867
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم های مست تو نقاش چون نهاد
چشمت بیافرید به هر دم هزار چشم زیرا خدا ز قدرت خود قدرتش بداد
وان جمله چشم ها شده حیران چشم تو که صد هزار رحمت بر چشم هات باد
بر تخت سلطنت بنشستست چشم تو هر جان که دید چشم تو را گفت داد داد
گفتم که چشم چرخ چنین چشم هیچ دید سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد
868
به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد یک یک برد شما را آنک مرا ببرد
برچسب:
نویسنده: zeid
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 10:15